و زمان بی وقفه می تازد
!این وبلاگ فروشی نیست
و تو این روزها از سردی نگاه من بیزاریو من تنها، نگاهم به آینه بود... میدانی، تمام غصه ی این روزهای من این است که چرا موهایم را بریده ام! کاش صدای هر کلاغی ذهنم را به سوی خود نکشاند ... کاش فریادهای جامانده در کابوس شبانه ام را نشنوم کاش بیدار شوم از این تن خسته و کاش هنگام مردن در خواب آغوش تو مرا لمس کند . بوسه میزنم شرم را ... اینجا که من میروم جایی برای پاکی نیست. شرافت نفس نمیکشد قلبی دیگر نمی تپد روحی دیگر سرگردان نیست... اینجا روح می میرد تن شکافته میشود و پرده حقایق ، نه که پاره، بلکه دریده می شود پ.ن: نترس تو تازیانه ی گمان را میخوری حقیقت چیز دیگریست تو به درد حرف زدن نمی خوری به درد درددل کردن .... به درد سرگرمی نمی خوری تو به درد دوستی هم نمی خوری تو فقط به درد دوس داشتن می خوری! تورا فقط باید عاشق شد ... همینو بس .
| www . z o r o s h . ir |

